تبليغاتX
به یاد عشق

به یاد عشق

ای خدای بزرگ

 

ای خدای بزرگ
تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتنبه پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای .
به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 11 AM  توسط حسن  | 

ترسم(تقدیم به نگار)

 ترسم آن روزی بیایی که نباشد بدنم

               کوزه گر کوزه بسازد ز خاک بدنم

         لب آن کوزه بسازند ز خاک لب من

                          بی خبر لب بگذاری بر لب من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 3 PM  توسط حسن  | 

دوستت دارم

 
سکوت را می پذیرم اگر بدانم٬

روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم٬

روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم اگر بدانم٬

روزی خواهی فهمید٬

که
"دوستت دارم"
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 12 PM  توسط حسن  | 

تقدیم به سال نو.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 4 PM  توسط حسن  | 

عشق..........................

به چه مي خندي !؟ به چه چيز!؟ به شكست دل من يا به پيروزي خويش !؟ به چه مي خندي...!؟ به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟ يا به افسونگريه چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟ به چه مي خندي !؟ به دل ساده ي من مي خندي كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست !؟ يا به جفايت كه مرا زير غرورت له كرد !؟ به چه مي خندي !؟ به هم آغوشي من با غم ها يا به ........ خنده دار???است.....بخند !! (122
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 2 PM  توسط حسن  | 

اهل دانشگاهم............................

اهل دانشگاهم رشته ام الافي‌ست جيب‌هايم خالي ست پدري دارم حسرتش يک شب خواب! دوستاني همه از دم ناباب و خدايي که مرا کرده جواب. اهل دانشگاهم قبله‌ام استاد است جانمازم نمره! خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌کاريست من نمي‌دانم که چرا مي‌گويند مرد تاجر خوب است و مهندس بي‌کار وچرا در وسط سفره ما مدرک نيست! (چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد) بايد از آدم دانا ترسيد! بايد از قيمت دانش ناليد! وبه آنها فهماند که من اينجا فهم را فهميدم من به گور
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 6 PM  توسط حسن  | 

گفتم........

گفتی که می بوسم تو را
گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 6 PM  توسط حسن  | 

منکه گفتم...........

گفتم تو شیرین منی گفتا تو فرهادی مگر؟              گفتم خرابت میشوم گفتا تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من گفتا تو جان دادی مگر؟         گفتم ز کویت می روم گفتا تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم نکن گفتا تو در یادی مگر؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12 PM  توسط حسن  |